تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

سلام به وبلاگ من خيلي خوش اومديد.اميدوارم لحظات خوبي رو توي وب من بگذرونيد.

در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود / در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها / شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود / هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود...


نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 20:26 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


تو دیروز،برچشم من،چشم بستی
بصد ناز،دردیده ی من نشستی
مرا با دو چشمی که آتشفشان بود-
 نگه کردی و خنده بر لب شکستی
زچشم سیه مست ناز آفرینت-
بجان وتنم،مستی خواب میریخت
نگاهت چو میتافت بر دیده ی من
یشام دلم موج مهتاب میریخت
چو لبخندروی لبت موج میزد-
دل من از آن موج، توفانسرا بود
چو نسرینه اندام تو ،تاب میخورد
مرا حیرت از شاهکار خدا بود
پی نوشخندی چو لب میگشودی-
بد ندان تو بود، لطف سپیده
ندانم که الماس دندان نما بود
و یا اشک مهتاب، بر گل چکیده؟
بسی رفت و بی مستی عشق بودم
بچشمت قسم،مستی از سر گرفتم
تو دیشب نبودی،خیالت گواه است-
که او را به جای تو در بر گرفتم
پس از این، دلم بیتو چون گور سرد است
بیا بخت من شو،در آغوش من باش
مرو،بی تو شبهای من بی ستاره است
تو پروین شبهای خاموش من باش


  به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره فاصله بين من و تو ،‌ از اينجا تا آ سموناست خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود بگو تا وقتي زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه هر جاي دنيا كه باشي ،‌دلم واست پر ميزنه براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي


نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 16:19 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بود از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما اون بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست اونو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع اون رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد


نوشته شده توسط نازنین در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 10:9 موضوع داستان عشقی | لینک ثابت


گفت: می خوام برات یه یادگاری بنویسم گفتم: کجا؟ گفت : رو قلبت گفتم مگه میتونی ؟ گفت : اره سخت نیست ‌‌ آسونه گفتم باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه یه خنجر برداشت گفتم این چیه ؟ گفت : هیسس ساکت شدم گفتم : بنویس چرا معطلی خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت دوستت دارم دیوونه اون رفته ؟ خیلی وقته؟ کجا ؟ نمیدونم اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده


نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت


فرق من و تو: گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم. گفتی من بجز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم. گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری. گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم. گفتی ... ، گفتم... . حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه! فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی، من راستشو


نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 21:4 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی ، همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی کردن ، پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشدافسوس...آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد...برای آنچه از دست رفته آه می کشیم


نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت



نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت


سلام به شما دوستای گللللللللللللللللللللللللللللللللم.من یه بلاگ دیگه دارم با اسم دخترونه پسرونه خوشحال میشم بهش سر بزنید.اینم آدرسش:

                            www.antiboy3.blogfa.com                      


نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


دوباره شب شد و من بیقرارم // Connect كن، زود بیا، در انتظارم

بیا، من آمدم پای Messenger // شدم مسحور آوای Messenger

بیا Hard دلت را ما ببینیم // گلی از گنج Home Pageت بچینیم

بیا Icon نمای بی‌نشانم // كه من جز آدرس Mailت ندانم

بیا امشب كمی Online باشیم // و یا تا صبح تا Sun Shine باشیم

بیا «انگوری» بی تو غش كرد // و حتی Hard Diskش هم Crash كرد

بیا ای عشق Dot Com عزیزم // به پای تو Wها بریزم

مرا در انتظار خویش مگذار // و پا ز اندازه آن بیش مگذار

بیا ای حاصل Search جهانی // بیا اجرا كن آن File نهانی

بیا در دل تو را كم دارم امشب // حدودا 100 مگی غم دارم امشب

اگر آیی دعایت مینمایم // دعا تا بینهایت مینمایم

اگر آیی دعای من همین است // و یا نقل بمضمونش چنین است:

مبادا لحظه‌ای DC شوی یار // جدا از پای آن PC شوی یار

مبادا نام ما را پاك سازی // و كاخ آرزو را خاك سازی

بمان تا جاودان اندر دل من // بمان تا حل شود هر مشكل من


نوشته شده توسط نازنین در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 17:29 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


 

نزار بهت عادت کنم جدایی سخته گل من

یه روز تو از اینجا میری میشکنه تنها دل من

نزاربهت عادت کنم جدایی سخته گل من

تو که نمیمونی پیشم داغتو رو دلم نزار

نزار بهت عادت کنم تا که جدایی سخت نشه

نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه

ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب و خیال

قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال

نمی شه این پله ها رو دو تا یکی کرد و رسید

دیوار سنگه بینمون نمی شه دیوار رو ندید

نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم


نوشته شده توسط نازنین در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 15:6 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: 

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!


روزی عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟

دوستی گفت:

من دیگران را با سلام آشنا میکنم تو با نگاه . . . .

من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ.


چشم، چشم، دو ابرو، نگاه من به هرسو

پس چرا نیستی پیشم، نگاه خیس تو کو

گوش گوش دوتا گوش، دودست بازیه آغوش

بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش

چوب، چوب، یه گردن، جایی نری تو بی من

دق میکنم میمیرم، اگه دور بشی از من

دست، دست، دو تا پا، یاد تو مونده اینجا

یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا

من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق


در کویر خشک دلم کبوتری آشیان گرفت

ومن آشیان هر جا گرفتم خانه ی صیاد شد

عشق کبوتری را به دل گرفتم که یکبار بر آسمان قلبم پر زد...

بهار و پاییز و زمستان ها ار پی هم گذشت و کبوترم بر نگشت

و برایم تنها یک حوض روشن ماهی سرخ بجا گذاشت......در میان کویر خشک

....ومن کنار بید خمیده ای به آسمان زل زده

و یک تنگ ماهی قرمز در دست که مبادا بشکند


نوشته شده توسط نازنین در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 19:1 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت



نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 15:45 موضوع عکس | لینک ثابت


باران

باران

می شود ببارد خدا؟

قول می دهم این بار

بی هیچ دعایی بغلش کنم

وقطره های پاکش را

بی هیچ اشکی ببلعم

قول می دهم این بار

فقط دردست هایم بگیرمش

و فقط بویش را حس کنم

قول می دهم

اگر باران ببارد

فقط از پشت پنجره نگاهش کنم  

و برایش شعر نگویم

فقط می شود امشب

باران ببارد

لطفا؟!


نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 16:45 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


کاش میدانستی

کاش ميدانستي
کاش ميدانستي خانه ي قلبم رابه عشق تو ساخته ام
کاش ميدانستي خانه ي دلم را براي حضور زيبايت نقاشي کرده ام
کاش ميدانستي خانه ي ذهنم را با فکر تو پرداخته ام!

اي کاش ميدانستي
ميدانستي پس از تو خانه ي قلبم ويران خواهد شد؟
مي دانستي با رفتنت خانه ي دلم در اتش خواهدسوخت؟
واگر چه ميدانستي فرو خواهم ريخت ويرانه خواهم شد؟
توشه ات را بستي!

پس ازتو
چنان سوختم
که خاکستر شدم.

بنگر
اين منم
نه خود من!
خاکسترم اينجاست
بر زمين عشق ماند و گلي شد
شايد که تو بيايي وآن را بچيني
تا بازهم بخاطرت بميرم!!!


نوشته شده توسط نازنین در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 18:0 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.  ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟ مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است . پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود...


نوشته شده توسط نازنین در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 18:16 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


                   


نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 19:5 موضوع عکس | لینک ثابت


                                       


نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 15:48 موضوع عکس | لینک ثابت


تبادل لينك

سلام.آقاپسرها و دختر خانم هايي كه از وبلاگ من بازديد ميكنيد،اگر خواستين تبادل لينك كنيم منو با اسم عاشقانه لينك كنيدو به من خبر بديد تا منم شمارو لينك كنم


نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 16:48 موضوع نوشته های نویسنده | لینک ثابت


رپ یعنی چه؟

 

اولین بار رپ توسط بردهان آمریکایی یا همان کاکاسیاها در حدود 200 سال پیش خوانده شد که به زبان سرخ پوستان جنگل های نواحی وبه صورت اعتراز بود.


بعد ها این شعارها واین اعترازها به صورت یک موسیقی یا یک زبان اعتراز دوباره توسط یک سیاه دیگر در آمریکای شمالی از نو ساخته شد..لی این بار در حدود 100 سال پیش این اتفاق افتاد.ولی این بار این موسیقی نسبت به دفعه ی پیش بسیار فرق کرده بود و روی یک موسیقس بسیار ساده وبه صورت پاپ که مقداری گفتارش عوض شده بود در آمد.این موسیقی بسیار بین مردم جای گرفت بعد ها راک بام گرفت (البته این راک با راک امروزی بسیار متفاوت است) و اولین گروهی که راک را باهم به وجود آوردند و ان را به صورت یک کنسرت بزرگ در آوردند گروه (The doors)بودند که چند سال بعد توسط دولت آمریکای شمالی اعدام شدند.ما قسمتی از بیت های این هنر مندان بزرگ را برای شما در پایین برای شما می آوریم.شایان زکر است که فقط یک نفر از اعزای این گروه سرخ پوست بود و سه نفر دیگر همگی سفید پوست بودند و اسم اصلی ترین عضو گروه جیمی موریسون نام داشت

بعد ها یا در حدود 50 سال پیش فردی به اسم توپک (topak) یا اسم مستهار(2pac) رپ را به معنای واقعی کلمه رساند و و برای اولین بار وبا پشت وانه ی مردمی بیان شیوای رپ که به صورت تکه تکه بیان میشود رپ را به صورت بک زبان بین المللی در آورد و با یک موسیقی بسیاد سخت ولی در عین حال آرام سبک (hip hop) را پایه گزاری کرد و به عنوان پدر رپ جهان معرفی شد از این به بعد رپ معنای متفاوتی گرفت و موضوعات آن هم تغییر پیدا کرد و سبک آن عمدتاً به سمت خود پرستی و انتقاد مستقیم و غیر مستقیم کشیده شد و حدود 80% مردم آمریکا و 90% جوانان ارو پا را به سمت خود جذب کرد

بعد از در گذشت2pac نه تنها این سبک از بین نرفت بلکه روز به روز پیشرفت می کرد تا سر انجام در حدود 10 سال پیش این موسیقی به آسیا رسید رسید و برای اولین بار در ایران به صورت گروه های زیر زمینی شکل گرفت و برای اولین بار یک نو جوان 13-14 ساله شروع خواندن اید موسیقی به سبک غربی کرد و کم کم با مخلوت کردن دو سبک در سن 17 سالگی سبکی مت فاوت را ساخت ولی بدبختانه این سبک یا به تور کلی سبک راکنلو رپ به زبان فارسی جذابیت زیادی نداشت و به تو ر کلی چون رپ به زبان فارسی مانند حرف زدن عادی بود هیچ جذابیتی نداشت وبه این ترتیب این نو جوان که حسن صباح نام داشت از این پس شروع به خواندن به زبان آمریکایی کرد و در سن 18 سالگی به آمریکا سفر کرد و گروهی به نام (poyzanas spot) تشکیل داد و سبک راکنلو رپ را به مردم آمریکا شناساند وبهد به ایران باز گشت وبا پسری حدودا هم سن وسال خودش به نام سروش لشگری آشنا شد که وی هم به رپ علاقه داشت و ادم های زیادی را دور خود جمع کرده بود که دو تن از این افراد مهرک و هژیر بودند.سروش و حسن صباح با هم اولین کلیپ خود را در یکی از استدیو های غیر مجاز در ساری خواندند ولی این بار با سبک پیشبهادی سروش که این سبک به علت بیان زیبا و موسیقی جدید مورد توجه همه ی ایرانیان قرار گرفت واین سبک به اسم پرشین رپ مطرح شد.


سروش به علت علاقه ی شدیدی که به وتن داشت نام گروهش را 021 یا همان کد تلفن شهر گذاشت و چو عدایی نداشت و پیش از این کسی او را حساب نمی کرد نام خود را (hich kas) نهاد وروی شکمش 021 را خالکوبی کرد.وبه دلیل موارد بالا به او پدر رپ ایران یا حتی آسیا میگویند.


ولی صباح ایران نماند و دباره به نزد گروهش رفت و ترور شد و بعد از او نیز سبکش از بین نرفت و توسط گروه امینم(eminam) ادامه داده شد.


نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 17:5 موضوع رپ یعنی چه؟ | لینک ثابت


عکس هایی عاشقانه

 

              

                   

 

            

عکس های عاشقانه ی فوق العاده زیبا برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 16:55 موضوع عکس | لینک ثابت


شعر ها و اس ام اس هایی برای تولد

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

تولدت مبارک

اس ام اس های زیبا برای تولد برای دیدن بقیه به ادامه ی مطلب بروید


ادامه مطلب

نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 16:54 موضوع شعر هایی برای تولد | لینک ثابت


اس ام اس سرکاری

 مراسم دعای توسل برای پیروزی جومونگ ، امشب در مهدیه تهران !!!

.

.

.

از وزارت کشاورزی مزاحمتون میشم !

شما به عنوان بهترین چغندر سال انتخاب شدید !!!



برای دیدن بقیه اس ام اس ها به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 16:30 موضوع اس ام اس سرکاری | لینک ثابت


                            

                         

 


نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 16:9 موضوع عکس | لینک ثابت


                                 

 

                                 


نوشته شده توسط نازنین در شنبه شانزدهم خرداد 1388 ساعت 20:53 موضوع عکس | لینک ثابت


                                  


نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 13:23 موضوع عکس | لینک ثابت


داستان عاشقانه

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .

وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش :

 ********************************************************************************************

یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی .  آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........

مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :

 

 

 

ای گلاله ای گلاله دیدنت خواب و خیاله

گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله

دل تو گرم و صمیمی مثل خورشید جنوبه

چشم تو چشم یه طوفان مثل دریای شماله

می دونی تو مذهب من چی حرومه چی حلاله

آب بدون تو حرومه ، جام می با تو حلاله

تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه

تو نگات جادوی شعره، پر شوره ، پر حاله

گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو

شب روز با توقشنگه زندگی بی تو محاله

 

 

 

پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!

 

 

 

مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....

درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :

 

 

 

عهد من این بود که هرجا

یار و همتای تو باشم

توی شبهای انتظارت

مرد شبهای تو باشم

چه کنم خودت نخواستی

شب پر سوز تو باشم

تو همه شبهای سردت

آتش افروز تو باشم

عهد من این بود همیشه

یار و غمخوار تو باشم

با همه بی مهری تو

من وفا دار تو باشم

چه کنم خودت نخواستی

شب پر سوز تو باشم

به همه شبهای سردت

آتش افروز تو باشم

 

 

 

 

 

رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.


نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 13:1 موضوع داستان عشقی | لینک ثابت


شبی در امتداد سحر

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...


نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 12:58 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


به سوی تو می آیم

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...


نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 12:57 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


میخوام باهات باشم

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...


نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 12:56 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


عشق چیست؟

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد

داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت

استادپرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج


نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 10:25 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت


آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس